تبليغاتX
سایه های من
کتاب
 

 

همه چيز به آني فراموش ميشود .چه باقي مي ماند بر سينه سياه شبي ازدرخشيدن آذرخشي جز آنچه در چشم خانه تو مانده و شكل گرفته بي انكه اثري از آن باشد !همه چيز در ذهن توست .تو كه تماشاچي اين پرده خواني بي انقطاعي. اصلا چه اصراري است بر ماندن نقشي در خاطره اي . نسيان . فراموشي . بيكرانگي ذهن اگر به هيچ نيايد به اين مي ارزد كه هر خاطره اي را در دوردست هايش شايد بتوان گذاشت و گذشت انگار كه در شبي كويري چشمه اي يافته باشي و نوشيده باشي و آن را رها كرده باشي. خاطر جمع به اين كه در بيكرانگي بيابان ذهنت دل خوش به چشمه هايي كه از آن نوشيده اي و بركناره ي- بي سايه اش حتي- دمي خفته باشي و باز به راه افتاده باشي چند هزار چشمه را پشت سر گذاشته اي به اميد تنها يك چشمه در پيش رو و وقتي كه يافته آن را باز نوششي و رخوتي و لميدني و باز راه افتادني از آن دست كه كردار اين روزگار مي طلبد.

 

 

|+| نوشته شده توسط خ.م در جمعه بیست و دوم آبان 1388  |
 
 

برای هرتا مولر برنده نوبل ادبی ۲۰۰۹

 

سرزمین گوجه های سبز

نویسنده: هرتا مولر

برگردان: غلام حسین میرزا صالح

انتشارات: مازیار

چاپ۱۳۸۶

کتاب سرزمین گوجه های سبز، با توجه به بینش سیاسی هرتامولر و قلم شاعرانه اش، خواندنی است. کاملا سلیقه ای دلم می خواهد دوستان این جملات هرتا مولر را بخوانند:

« ما همه برگ داریم. وقتی برگ ها پژمرده می شوند، دیگر آدم بزرگ نمی شود، چون ایام کودکی سپری شده است. وقتی پیر و چروکیده می شویم، برگ ها رشد واژگونه می کنند چون عشق رخت بربسته است.»

هرتا مولر در سال ۱۹۵۳ در رومانی چشم به جهان گشود. مخالفتش با پیوستن به دستگاه امنیتی چائوشسکو، سبب شد که او را از ادامه ی کار معلمی بازدارند. هرتا مولر، قبل از آن که در سال ۱۹۸۷ ، از کشورش به آلمان مهاجرت کند بارها از طرف دستگاه امنیتی رومانی تهدید به مرگ شد.

کتاب سرزمین گوجه های سبز، در زمینه ی ادبیات سیاسی نوشته شده و از جمله جوایز آن جایزه ادبی ایمپک دوبلین و کلایست (بزرگترین جایزه ادبی آلمان) است. هرتا مولر اکنون در آلمان زندگی می کند.

 

|+| نوشته شده توسط خ.م در شنبه هجدهم مهر 1388  |
 

عباث برمی گردد....

دیشب می گفت دو رکعت نماز خواندم و تفالی به حافظ زدم . توی این لحظه ها آدم دوست دارد هر کاری بکند تا امیدواریش بیشتر شود . حافظ را باز کردم و مثل تو فیلمها آمد:

"یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم نخور    کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور "

خوشحال شدم و گفتم عباس زودتر برگرد و این حال ناخوش ما را خوب کن.

***

عباس جعفری، طبیعت گرد، ایران شناس، نویسنده، عكاس و كوه نورد سرشناس ایران در سانحه‌ای ناگوار در كشور نپال ناپدید شده است.

به گزارش خبرگزاری محیط‌زیست ایران دوشنبه هفته پیش در حالی‌كه عباس جعفری با یك قایق كایاك یك نفره در یكی از رودخانه‌های نپال در حال قایق سواری بود، دچار حادثه شده. قایق او برگشته و از دسترس همراهان خارج شده است.

از دوشنبه تا لحظه نگارش این خبر جست‌وجوها منجر به پیدا كردن قایق عباس در مرز كشور چین و نپال شده است .

عباس جعفری  در 25 سال گذشته در زمینه‌های مختلفی چون عكاسی، راهنمای گردشگری، كوه نوردی و تدریس اكوتوریسم فعالیت می‌كرد.

***

توی این روزها مجال و حوصله ای برای نوشتن نیست. او رفته و همه مان منتظریم زودتر بیاید تا همه با هم روزهای بودنمان را کنار هم زندگی کنیم.

برای بازگشتش دعا می کنیم.

 

|+| نوشته شده توسط خ.م در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388  |
 
  اسماعيل فصيح درگذشت
تیر ۲۶م, ۱۳۸۸

 

اسماعیل فصیح، نویسنده‌ی رمان‌‌های به‌یادماندنی «ثریا در اغما»، «زمستان ۶۲» و «داستان جاوید» که سال‌های اخیر به‌خاطر ممیزی شدید کتاب‌هایش از سوی وزارت ارشاد زیر فشار عصبی خطرناکی بود، پنج‌شنبه در هفتاد و پنج سالگی و در بیمارستان شرکت نفت تهران با زندگی وداع گفت. فصیح از آن دسته عصبی‌هایی بود که مارسل پروست در شاهکار «در جستجوی زمان از دست‌رفته»ی خود درباره‌اشان می‌نویسد: «همه‌ی چیزهای عظیم و مهمی که می‌شناسیم کار عصبی‌هاست. همه‌ی مکتب‌ها را آن‌ها بنیان گذاشته‌اند و همه‌ی شاهکارها را آن‌ها ساخته‌اند و نه کسان دیگر. بشریت هرگز نخواهد فهمید که چقدر به آن‌ها مدیون است و بخصوص آن‌ها برای ارائه این همه چیز به بشریت چقدر رنج کشیده‌اند. ما از شنیدن موسیقی خوب، از دیدن نقاشی زیبا لذت می‌بریم، اما نمی‌دانیم که برای سازندگان‌شان به چه بهایی تمام شده‌اند، به قیمت چه بیخوابی‌ها، چه گریه‌ها، چه خنده‌های عصبی، چه کهیرها، چه آسم‌ها، چه صرع‌ها، و چه مقدار اضطراب مرگ که از همه آن‌های دیگر بدتر است.»

برگرفته از وبلاگ "سيب گاززده"

|+| نوشته شده توسط خ.م در چهارشنبه هفتم مرداد 1388  |
 

 

همیشه این تویی که می روی

همیشه این منم که می مانم

 

 

 

این روزها

به صداي« خسرو شكيبايي» پناه مي برم. كتاب «نشاني ها»ي سيدعلي صالحي جلو چشمانم است و

 صداي « خسروشكيبايي» كه مي خواند:

«حوصله كن ري را،

خواهيم  رفت،

اما خاطرت باشد

هميشه اين تويي كه مي روي

هميشه اين منم كه مي مانم...»

|+| نوشته شده توسط خ.م در شنبه بیست و هفتم تیر 1388  |
 

فکرهای شخصی من برای یک سرباز

 

توی تحریریه نشسته ام و  به داستان کوتاه "یادداشتهای

 شخصی يک سرباز" داستان كتابي به همین نام فکر می کنم .

 این داستان را بارهاخواندمش اما چیزی از آن سر در نیاوردم . اما

  فکرم به داستان متمرکز نیست. چون این جا آرامشی نیست.

 آدمهای این دوروبر از چیزهایی حرف می زنند که تو را از رویای

 زندگی دور و دورتر می کنند؛

 لاستیک ماشین ، رنگ ماشین ، وام و...

تاسف مي خورم كه من هم گاهي مجبورم خط زندگي ام را گم

 كنم وهمرنگ جماعت دوستان شوم.گاهي دوست دارم توي

 خانه آرام و كوچكم بنشينم و آنطور كه دوست دارم زندگي كنم و

 به آنچه دوست دارم گوش كنم . كاش مي شد

 كارهاي روزنامه را توي خانه در فضايي كه دوست دارم انجام

 دهم .

.

.

.

گوشي را توي گوشم مي گذارم و موسيقي گوش مي كنم و

 مصاحبه ام را تنظيم مي كنم تا صداي آدمهاي اين حوالي را

 نشنوم.

*****

 

 "يادداشتهاي شخصي يك سرباز " اثر سالينجر با ترجمه "علي

 شيعه علي" را بخوانيد و اگر چيزي هم فهميديد به من بگوييد .

داستان چهارصفحه بيشتر نيست. عكس روي صفحه را نگاه كنيد

 شايد مثل من مجذوب جلد كتاب و اسم سالينجر عزيز كه روي

 كتاب حك شده شويد.

|+| نوشته شده توسط خ.م در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388  |
 
 

ميان ما چيزي نبوده است!!!!

 

در حضور ديگران مي گويم تو محبوب من نيستي

و در ژرفاي وجودم مي دانم چه دروغي گفته ام

مي گويم ميان ما چيزي نبوده است

تنها براي اينكه از دردسر به دور باشيم

شايعات عشق را با آن شيريني تكذيب مي كنم

و تاريخ زيباي خود را ويران مي كنم.

احمقانه اعلام بي گناهي مي كنم

نيازم را مي كشم، بدل به كاهني مي شوم

عطر خود را مي كشم و از بهشت چشمان تو مي گريزم

نقش دلقكي را بازي مي كنم، عشق من

و در اين بازي شكست مي خورم و باز مي گردم

زيرا كه شب نمي تواند، حتي اگر بخواهد،

ستارگانش را نهان كند،

و دريا نمي تواند حتي اگر بخواهد،

كشتي هايش را. 

"بازي در صحنه"

 

 

عنوان كتاب: " در بندر آبي چشمانت"

شاعر:"نزار قباني" - شاعر سوري

مترجم:"احمد پوري"

ناشر: چشمه

شعرهاي عاشقانه - چاپ پنجم

*****

بقيه ترجمه هاي احمد پوري هم شعرهاي عاشقانه ساير شاعران

 جهان است . آن كتابها را هم به تدريج معرفي خوام كرد.

 

 

|+| نوشته شده توسط خ.م در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388  |
 
 

خداحافظ خوش گذشت!!!

- لنی

- بگو

- کی تو رو اینطور کرد؟

- چطور کرد نمی فهمم منظورت چیه؟

 - یک قسمت بزرگ تو ضایع شده انگاری خفه شده.

- جس هیچکس با من کاری نکرده. من نمی گذارم کسی به من

 آن قدرنزدیک بشه که بتونه کاری بکنه . هیچوقت هم خیلی یک جا

 نمیمونم .

 مگه اینکه تنها باشم.

- می فهمم.

- در تزرمات یکی رو میشناسم که می گه:"اینها هنوز درست

جانیفتاده . دنیا را بایدعوض کرد . باید همه با هم متحد بشن تا دنیا رو

 عوض کنن ." ولی آخه اگه همه می تونستن با هم متحد بشن

 دیگه براچی دنیا رو عوض کنن ؟ دنیا دیگه اینجوری نبود.

 اگه تنها باشی می تونی کاری بکنی . می تونی دنیای خودت رو

 عوض کنی . دنیای آدمای دیگه دست تو نیست.

فصل ده "خداحافظ گاری گوپر"

*****

عنوان کتاب: " خداحافظ گاری کوپر "

نویسنده: " رومن گاری " ۱۹۸۰   - ۱۹۱۴

مترجم: سروش حبيبي

داستان: داستان در مورد لنی است . جوان صادقی که با تناقضهای

 زیادی روبروست و ازمهمترین چیزی که در زندگی اش می هراسد و

 فرارمی کند عاشق شدن است .

همیشه فکر می کند عشق کار آدمها را می سازد . اما او با " جس "

 روبرو می شود وعاشق او می شود.

*****

وقتی " خداحافظ گاری کوپر" را خواندم تا مدتی ذهنم مشغول بود .

 رومن با این اثرش تمام زندگی مرا تسخیر کرده بود و حالا دارم بقیه

 کتابهای این نویسنده را می خوانم.

گاري كوپر خودكشي كرد لحظه اي كه داشت جان مي داد گفت:

خداحافظ خوش گذشت!

*****

*  "لیدی ال"  ترجمه مهدی غبرایی

* " ميعاد در سپيده دم" ترجمه مهدي غبرايي

*  "زندگی پیش رو " ترجمه لی لی گلستان

 

|+| نوشته شده توسط خ.م در شنبه بیستم تیر 1388  |
 
 
بالا